الغزالي

51

كيمياى سعادت ( فارسى )

مالك دينار ( رض ) شير آرزو همىكرد چهل سال ، و نخورد . و كسى وى را خرماى تر برد ، بسيار اندر دست بگردانيد ، و آنگاه ياران را گفت : « شما بخوريد كه چهل سال است تا از اين نخورده‌ام . » و احمد بن أبي الحوارى ( ره ) مريد أبو سليمان دارانى ( ره ) بود ، گفت : « وى [ 1 ] نانى گرم آرزو مىكرد تا با نمك بخورد . بياوردم . يك لقمه باز كرد و پس بنهاد و گريستن گرفت و گفت : بار خدايا آرزوى من در پيش من بنهادى ، مگر مرا عقوبت خواهى كرد ؟ توبه كردم ، مرا عفو كن . » مالك بن ضيغم ( ره ) گفت : كه « اندر بازار بصره همىشدم ، تره ديدم سخت نيكو ، شهوت آن اندر من بجنبيد ، سوگند خوردم كه نخورم ، و چهل سال است اندر آن صبر كردم . » و مالك دينار ( ره ) گفت : « پنجاه سال است تا دنيا طلاق داده‌ام ، اندر آرزوى يك شربت شير ، و آن نخوردم و نخواهم خورد تا آنگاه كه به خدا رسم . » حمّاد ( ره ) مىگويد : « به در خانهء داود طايى رسيدم و آواز وى شنيدم كه مىگفت : يك بار گزر [ 2 ] آرزو خواستى بدادم ، اكنون خرما آرزو همىكنى ؟ هرگز نيابى و نخورى . چون اندر شدم با وى هيچ كس نديدم ، دانستم كه آن سخن با تن خويش مىگفت . » عتبة الغلام فرا عبد الواحد بن زيد گفت كه « فلان از دل خويش حالتى صفت مىكند كه مرا آن نيست . » گفت : « از آنكه وى همه نان تهى خورد و تو نان با خرما خورى . » گفت : « اگر دست بدارم بدان درجه رسم ؟ » گفت : « رسى . » گفت : « دست بداشتم . » و بگريست ، [ 3 ] گفتند : « براى خرما همىگريى ؟ » عبد الواحد گفت : « نفس وى خرما دوست دارد و صدق عزم وى مىداند كه هرگز نيز [ 4 ] نخورد ، از آن همىگريد . » بو بكر جلاء ( ره ) گويد كه « من كس دانم كه نفس وى را چيزى

--> [ 1 ] ابو سليمان دارانى . [ 2 ] گزر ، هويج . [ 3 ] عتبه . [ 4 ] نيز ، بيش ، ديگر .